|
همه جا پر از آدم بود،در میان آنها مثل ذره ای محو در آب بود ، روی آب غوطه می خورد.شاید می خواست بالاتر برود اما شاید هم نمی خواست،گاهی سعی می کرد حتی پایین تر هم برود،تا عمق آب ولی نمی بایست، باید حتما اساسی می پرید. شاید اگر کمتر دست و پا می زد و می گذاشت سوز و سرما بر او اثر کند می توانست روزی بالا هم برود شاید هم نه ... ، آدمها هر کدام یک رنگی بودند اما بیشتر مثل یک خوک خوشگل صورتی بودند. اگر آینه داشت ممکن بود خودش را هم صورتی ببیند اما سعی می کرد سیاهتر از صورتی ببیند. گاهی خیلی سیاهتر اما نه سفید تر ، ترجیح می داد مثل بقیه حداقل صورتی باشد، نه سفید
...
چند گوی کوچک و رنگی در مسیری منحنی می غلطیدند، رنگهایشان در روشنایی آفتاب می درخشید و گاهی هم که به سایه می رسیدند تیره و تاریک می شدند ، گاهی می پریدند و گاهی هم به هم می خوردند ، دشت بازی بود و همه جا سبز و خرم . درخشش نور خورشید روی هر گوی رنگی را به اطراف منعکس می کرد ، صورتی ، سیاه ، سفید ، قرمز . خوش و خرم در کنار هم می غلطیدند . کم کم هوا تاریک و گرفته شد ، دشت باز ، کوچک و کوچکتر می شد ، نرمی چمنهای زیر پایشان رفته رفته تبدیل به سنگ ریزه های تیز و بران می شد ، دیگر خبری از از دشت باز و درخشش خورشید نبود . آسمان تیره رنگ بود و نوری هم اگر بود نور سرخ رنگ خون آلود بود . گوی ها به سختی از سر بالایی ها عبور می کردند ، همه اشان پر از خراش شده بودند و دیگر خبری از تلولو زیبایشان نبود ، خسته بودند و به هم تنه می زدند ، مسیرشان دیگر تبدیل به راه باریکه ای شده بود که دو طرفش پرتگاه های عمیق بود. می غلطیدند و از لبه پرتگاه ها عبور می کردند
...
تمامی حقوق این نوشته متعلق به حجت زارعی بوده و انتشار و کپی آن به هر نحو بدون اجاره کتبی نویسنده ممنوع می باشد
این نوشته قسمتی از یک داستان کوتاه بوده و بدون هیچ گونه فصد و غرض سیاسی یا توهین آمیز
به هیچ گروه یا فرد خاص نوشته شده است
|