|
چند گوی کوچک و رنگی در مسیری منحنی می غلطیدند، رنگهایشان در روشنایی آفتاب می درخشید و گاهی هم که به سایه می رسیدند تیره و تاریک می شدند ، گاهی می پریدند و گاهی هم به هم می خوردند ، دشت بازی بود و همه جا سبز و خرم . درخشش نور خورشید روی هر گوی رنگی را به اطراف منعکس می کرد ، صورتی ، سیاه ، سفید ، قرمز . خوش و خرم در کنار هم می غلطیدند . کم کم هوا تاریک و گرفته شد ، دشت باز ، کوچک و کوچکتر می شد ، نرمی چمنهای زیر پایشان رفته رفته تبدیل به سنگ ریزه های تیز و بران می شد ، دیگر خبری از از دشت باز و درخشش خورشید نبود . آسمان تیره رنگ بود و نوری هم اگر بود نور سرخ رنگ خون آلود بود . گوی ها به سختی از سر بالایی ها عبور می کردند ، همه اشان پر از خراش شده بودند و دیگر خبری از تلولو زیبایشان نبود ، خسته بودند و به هم تنه می زدند ، مسیرشان دیگر تبدیل به راه باریکه ای شده بود که دو طرفش پرتگاه های عمیق بود. می غلطیدند و از لبه پرتگاه ها عبور می کردند
آسمان می غرید ، آرام آرام احساس ترس تمام وجودشان را فرا می گرفت ، همینطور که بالا می رفتند مسیر صعب العبور تر می شد ، زمین می لرزید ، سنگ ریزه ها از کناره های تیغه ای شکل پرتگاه های دو طرف اشان پایین می ریخت. احساس می کردند که زمین زیر پایشان می شکافد ، ترک های روی زمین را می دیدند که خرامان خرامان به سمت اشان پیش می رفتند ، گوی های خسته و رنگی سریعتر می غلطیدند ، به هم می خوردند و دیگر رنگ مهم نبود ، دیگر جست و خیز در کار نبود ، تنها حرکت به بالا مهم بود ، سرعت ترک ها بیشتر شده بود. گوی ها تند تر می غلطیدند ، از فرط چرخشهای تند داغ شده بودند، گداخته بودند و کم کم سرخ رنگ شده بودند ، از سرخی آسمان هم سرختر ، دیگر به شدت به هم می خوردند ، نمی دانستند به کجا بالا می روند ، اما چاره هی هم نبود ، ترک ها پشت سرشان راه راا کم کم فرو می ریختند
غرش آسمان بیشتر شده بود ، به بالا نگاه می کردند ، انتهای مسیر تیره و تاریک بود و چیزی دیده نمی شد ، مسیر باریک و باریکتر شده بود . گوی ها دیگر طاقت نداشتند ، محکم به هم می زدند تا سریعتر به تاریکی برسند ، گویی که اول سفر سفید رنگ بود حالا پر از خراش و بریدگی به سرخی خون شده بود و از باقی گوی ها سریعتر می غلطید . چند گوی را به کناری زد ، گوی ها به هم خوردند و گوی زرد رنگ که هنوز خیلی سرخ نشده بود بر روی سنگ ریزه ها غلطید و سر خورد ، چند گوی دیگر سعی کردند جلوی سر خوردن گوی زرد را بگیرند اما دیگر دیر شده بود ، گوی زرد نقطه ای شد و دیگر خبری از او نبود ، هیچ کدام نمی دانستند پایین پرتگاه چه چیزی است ، گوی سفید که سرختر شده بود بی توجه نیم نگاهی به بقیه انداخت و به راهش ادامه داد
همچنان می غلطیدند ، دیگر چیزی به تاریکی نمانده بود ، انحنای زمین بیشتر شده بود و گوی ها سخت تر بالا می رفتند ، چند گوی از نفس افتاده بودند و جا مانده بودند ، آنهایی که هنوز سرخ نشده بودند ، سر می خوردند و پایین می افتادند ، فقط بعضی هایشان هنوز پا به پای سرختر ها بالا می رفتند
چند قدم تا تاریکی مطلق نمانده بود ، زمین نمی لرزید ، دیگر ترک ها هم پیش نمی آمدند . انگار که خیالشان راحت شده بود که گوی ها در تاریکی مطلق فرو رفته اند ، گوی های سرخ رنگ ، گداخته شده بودند و از گداختگی اشان نور کمی اطرافشان را روشن می کرد ، باورشان نمی شد ، آنجا پر از گوی بود ، گوی های سرخ اما تکه تکه ، گوی سفید نیم نگاهی به دیگران انداخت ، آتش از او زبانه می کشید ، سفیدی مفهومی نداشت ، حتی گوی های سیاه هم به این سرخی نشده بودند ، دیگر انحنا نبود ، پایین نقطه ای روشن به چشم می خورد ، گوی ها سر در گم مانده بودند ، نمی دانستند چه کنند ، از این گوی های تکه تکه می ترسیدند و بیشتر از آن هم می ترسیدند که پایین بروند. چند قدم بالاتر هم زبانه های آتش در انتظارشان بود
...
تمامی حقوق این نوشته متعلق به حجت زارعی بوده و انتشار و کپی آن به هر نحو بدون اجاره کتبی نویسنده ممنوع می باشد
این نوشته قسمتی از یک داستان کوتاه بوده و بدون هیچ گونه فصد و غرض سیاسی یا توهین آمیز
به هیچ گروه یا فرد خاص نوشته شده است
|