Zarei Studio Homepage

یک ساعت در یک مکان عمومی

همه جا پر از آدم بود،در میان آنها مثل ذره ای محو در آب بود ، روی آب غوطه می خورد.شاید می خواست بالاتر برود اما شاید هم نمی خواست،گاهی سعی می کرد حتی پایین تر هم برود،تا عمق آب ولی نمی بایست، باید حتما اساسی می پرید. شاید اگر کمتر دست و پا می زد و می گذاشت سوز و سرما بر او اثر کند می توانست روزی بالا هم برود شاید هم نه ... ، آدمها هر کدام یک رنگی بودند اما بیشتر مثل یک خوک خوشگل صورتی بودند. اگر آینه داشت ممکن بود خودش را هم صورتی ببیند اما سعی می کرد سیاهتر از صورتی ببیند. گاهی خیلی سیاهتر اما نه سفید تر ، ترجیح می داد مثل بقیه حداقل صورتی باشد، نه سفید

همه چیز سراب پر از سرعت بود، سرعتی که حتی رنگ صورتی را هم می کشید و می برد ، شاید یا حتما نمی دانست ولی ولی دوست داشت سراب ببیند،دوست داشت حتی سراب کثیفتر از سیاه ببیند تا آدمهای سفید، مرتب با چشمهای زیبا، لبانی متبسم به لبخندی لجن بار که هر بار می خندیدند صورتهایشان پر از محبت می شد، اما شاید این هم از رزالت بود نه محبت

دنیا به دور سرش می چرخید یا نه شاید او به دور دنیا... ولی مهم نیست، مهم چرخیدن است چرخشی عبث و بیهوده... آدمها رد می شدند، نگاهی می انداخت و شاید آنها هم نگاه می کردند ولی سریع روی بر می گرداند ، شاید می ترسید که رنگی شود... همه چیز می گذشت و او هم ... سوز و سرمای عجیبی بود، باد گزنده ای بود ، دوست داشت که به دیگران بگوید-بگوید که دیگر نمی تواند تحمل کند اما نمی توانست، نمی توانست بگوید که دیگر آنها را نمی خواهد ، نمی خواهد تک تک آنها را ببیند... می خواهد که به درون لانه ای پناه ببرد تا از ظلم و جور وجودشان فرار کتد

نه... او کسی نبود که در طی سالیان عمرش فرار کند، فرار راه خوبی نبود، حداقل آنجا روی آن لبه سرد نشسته بود و سرما را به جان خریده بود و می نگریست ولی لحظه ای تامل را هم دریغ می کرد، شاید می ترسید تامل کند تا بفهمد خودش هم صورتی است، تا به حال فکر نکرده بود که شاید اوست که راه می رود و دیگران به او اینگونه نظر می اندازند که ای سرما زده ، یخ زده بلند شو ... تمام شده ، دیگر کسی نیست که از او می گریزی . نه ، او نمی گریخت ، نشسته بود ، محکم و استوار ، موهایش در باد سرد زمستانی در هوا پراکنده شده بود، دستهایش را به داخل جیبش برده بود، اما هر از گاهی آنها را بیرون می آورد تا سرما را بیشتر حس کند، حس کند که پوستش می خواهد بترکد و از هم وا شود ... زیبا بود ، لذت می برد که درد بکشد

درد نه! به این نمی شد گفت درد ، درد چیز دیگری است که شاید از صورتی به قرمز بزند،قرمزی درد است، درد نه ! اندوه، محنت ، بدبختی ، کثافت، ... حالا دیگر می توانست بگوید این قدرت بود ، ولی باز هم همینکه مردم رد می شدند دوباره همه چیز از بین می رفت ، می ترسید ، صورتش را در یقه لباسش فرو می برد تا شاید بتواند خود را از دید نگاه های گزنده اشان نجات دهد ، نجاتی در کار نبود ، اگر نجاتی در کا بود ، آن این بود که او بر آن لبه نشسته بود

آرام در هوا ها کرد، به دانه های بخار نگاه می کرد که حتی آنها هم بالا می رفتند، هرچند آن سوز سرد زمستانی آنها را هم به طرفی می کشاند ،یک لحظه فکرش به کار افتاد که ای ابله ببین اینها هم بالا می روند تا کی می خواهی بنشینی- نشستن که عیب نبود ، عیب حماقت بود که حتی سیاهی را هم در بر گرفته بود

حماقت شاید جوایش بود ، توانست خود را راضی کند که احمق است و آن آدمهای دیگر عاقلند، اما دوباره فکرش از کار افتاد و چه بهتر... بهتر که نمی توانست از این بیشتر خود را به زیر آب بکشد ، اگر کمی یشتر وقت داشت شاید همانجا قبر خود را می کند و تا عمق آن فرو می رفت

...

 

 

 

 

     
Zarei Studio Homepage